|
|
|
|
|
یک چند در این مدرسه ها گردیدم از اهل کمال نکته ها پرسیدم یک مسئله ایی که بوی عشق آید از او در عمر خود از مدرسی نشنیدم *** ما با می و مینا سر تقوا داریم دنیا طلبیم و میل عقبا داریم کی دنیی و دین به یکدگر جمع شوند این است که نه دین و نه دنیا داریم *** گفتیم مگر که اولیاییم نه ایم یا صوفی صفه صفاییم نه ایم آراسته ظاهریم و باطن نه چنان القصه چنان که می نماییم نه ایم (شیخ بهایی)
|
||
|
+
نوشته شده در نهم بهمن 1387ساعت 20:24 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را ! «زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را ! «متّعتُ...» خوشهخوشه رطبهاي تازه را گيلاسهاي آتشي آبدار را ! «هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت: تو هم گرفتهاي به وكالت سهتار را ! «يك جلد...» آيهآية قرآن! تو سورهاي! چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را ! «يك آينه...» به گردن من هست... دست توست، دستي كه پاك ميكند از آن غبار را «يك جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست كه بردريده پردة شبهاي تار را ! مهريّة تو چشمه و باران و رودسار بر من بريز زمزمة آبشار را ! «ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار! با بوسه مُهر ميكنم آن صدهزار را ! ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده پس خط بزن شرايط ديوانهوار را ! اين بار من به بوسهات افطار ميكنم خانم! شكستهاي عطش روزهدار را ! تقدیم به خواهر عزیزتر از جانم و همسر گرامیش ... امیدوارم وقت کنن و یه نیم نگاهی به این وبلاگ بندازن ... برگ سبزی ست تحفه درویش، تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود قابلشون رو نداره.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:35 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
قاصدک!هان چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی،اما،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ، باری برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آن جا که تو را منتظرند. قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید: که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب. قاصدک!هان، ولی...آخر...ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام،آی!کجا رفتی؟آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند...
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:5 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
ايستگاه خدا قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:17 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
نشسته ام وسط ریل ابروان خودم که شاعرانه بمیرم در این جهان خودم فضای مرده ی اینجا و ایستگاه خدا رسیده ام به فراسوی امتحان خودم من از تمام غزل های مرده بیزارم من از تمام غزل های بی نشان خودم آهای زلف پریشان که آتشم زده ای! شبیه دلهره افتاده ام به جان خودم ملامتم نکنید این منم که میخندم به گریه های نفس گیر و بی امان خودم بهار من نرسیده ست بعد تابستان رها کنید دلم را پی خزان خودم
|
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت 22:15 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش امشب باران ببارد بارانی که همیشه دلم برایش تنگ می شود کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا بخشد هنوز هم بوی خاک باران خورده مدهوشم می کند و مرا می برد تا انتهای رویاهایم.... کاش زیر باران باشم زیر آسمان بی انتها بدون چتر بدون سرپناه تنهای تنها و به آسمان نگاه کنم. این آسمان دیدن دارد آسمان هم درد را می گوید وقتی به عمق اشک های آن می نگرم دلم آرام می گیرد و تازه باورم می شود که هنوز هم باران بیشتر از من اشک می ریزد . باران که می بارد همه گریه می کنند گریه ای که هیچ کس آن را نمی بیند ولی بعد از آن همه دلشان باز می شود ،باران که می بارد می برد دلها را تا ناکجای رویاهای عاشقانه. کاش امشب باران ببارد با بوی همیشگی اش خدا کند که بهشت هم همین بو را داشته باشد، کسی می گفت دلیل اینکه خاک نم خورده انسان را مدهوش و سرگردان خویش می کند این است که انسان نیز از همان جنس است. شاید باران به جای همه گریه می کند و راز دل همه را از خدا می خواهد و آسمان که آرام می شود همه آرام می شوند. ببار ای دلسوز بشر ببار که باریدنت را دوست دارم،ببار که شاید از پس اشک های تو دل انسان آرام گیرد،ببار که شاید این همه احساس تو به ما هم احساسی نو هدیه کند،ببار که این زلال بشوید هر آنچه زلال نیست ، بشوید بدی ها را، بشوید غم ها را، بشوید نامردمی ها را، بشوید زشتی ها را، بشوید کینه ها را تا شاید از پس آن مانند کودکی که بعد از گریه صورت از پای مادر بر می دارد و آرام می شود ما هم آرامشی را دست یابیم که نیست که فراموش شده که نمی دانم کی و کجا این بشر جایش گذاشته و مدتی است که نیست و مدتی است دلم در پی این دلتنگی ها آن را خواب می بیند. ببار که باریدن تو قشنگ است . |
||
|
+
نوشته شده در نهم بهمن 1386ساعت 12:23 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
كیست این پنهان مرا در جان و تن كز زبان من همى گوید سخن؟ این كه گوید از لب من راز كیست؟ بنگرید این صاحب آواز كیست؟ در من انیسان خودنمایى می كند ادعاى آشنایى می كند كیست این گویا و شنوا در تنم؟ باورم یارب نیاید كاین منم متصل تر با همه دورى، به من از نگه با چشم و، از لب با سخن خوش پریشان با منش گفتارهاست در پریشان گوییش اسرارهاست گوید او چون شاهدى صاحب جمال حسن خود بیند به سر حد كمال از براى خود نمایى صبح و شام سر برآرد گه زر وزن، گه زبام باخدنگ غمزه صید دل كند دید هر جا طایرى بسمل كند گردنى هر جا در آرد در كمند تا نگوید كس اسیرانش كمند لاجرم آن شاهد بالا و پست با كمال دلربایى درالست جلوه اش گرمى بازارى نداشت یوسف حسنش خریدارى نداشت غمزهاش را قابل تیرى نبود لایق پیكانش نخجیرى نبود عشوه اش هر جا كمند انداز گشت گردنى لایق نیامد، بازگشت ما سوا آینیه ى آن رو شدند مظهر آن طلعت دلجو شدند پس جمال خویش در آیینه دید روى زیبا دید و عشق آمد پدید مدتى آن عشق بی نام و نشان بد معلق در فضاى بیكران دلنشین خویش مأوایى نداشت تا در او منزل كند، جایى نداشت بهر منزل بیقرارى ساز كرد طالبان خویش را آواز كرد چونكه یكسر طالبان راجمع ساخت جمله را پروانه، خود را شمع ساخت جلوه اى كرد از یمین و از یسار دوزخىّ و جنّتى كرد آشكار جنّتى، خاطر نواز و دلفروز دوزخى، دشمن گداز و غیر سوز
عمان سامانی
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 13:3 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز. انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند. چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح ساده شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟ اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند. در محلهای که خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبی مغز ِآلوده دور باش. « کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق. (عشق) میتواند تو را از این هر سه محروم کند. به این هر سه، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند) چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره. وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست! زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ... تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمیگویم بیشتر؟ بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است. در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. ... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین. و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند. و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که: دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود / در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت 20:44 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
هستیم با جسم یا هستیم با اسم ! بودن یا نبودن مسئله این است!! بودنی اثربخش رفتنی ثمر بخش یا بودنی بی حاصل و ماندنی باطل. این رفتن ها این ماندن ها این بودن ها اینها همه مسئله آدمیست اینهاست که آدمی را بی انتها می کند مثل خدا می کند یا مثل خدا در زمین با همان ماندگاری . کافیست خانه جسم را از روح الهی مملو ء نمایی وغیررا به خانه خداییت راه ندهی آنان که رفتند آنان که ماندند . اما ما مانده ایم نه برای آن که بمانیم و بگندیم نه برای این که بمانیم تا در دنیا غرقه شویم مانده ایم تا ببینیم بشنویم بگویم بخواهیم و بخوانیم
|
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم دی 1386ساعت 13:21 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
همه می دانیم ... که بالاتر از ابراهیم شدن در انسان مقامی نیست، و اینجا همه در نقش ابراهیم ظاهر شدند! اکنون در پایان حج، پراکنده نشوید، به کشور و شهر و خانه خویش باز نگردید، باید پس از عیدقربان دو روز دیگر بمانید، بنشینید و با هم بنشینید، با هم بیندیشید و به این پرسش همیشه و همه جا پاسخ بگویید که: در جامعه چه باید کرد؟؟؟ و بیش از آن بنشینید و با هم بیندیشید که: در حج چه کرده اید؟؟؟ (علی شریعتی)
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:38 توسط <-...
|
|
||